تبليغاتX
در آغاز كلمه بود

کلمه



ايل مي رود ]نقطه[

ايل رفت ]نقطه[

ايل يك ]نقطه[ شد

ايلياتي تفنگش را فروخت

ايلياتي اسبش را فروخت

دختر ايل عروس شد

مادرش يك مشت نقطه

روي سرش پاشيد

آن شب از آسمان هم

نقطه مي باريد

آن قدر كه پدر به عروس مي گفت:

عروش

مرد ايل در باراني از نقطه ها گم شد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:50  توسط محمد همتی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 4:6  توسط محمد همتی  | 

 

تا يك دسته سار

حواس آسمان را پرت كردند

تو رفته بودي

من ماندم و

دلي كه داد مي زد

مال خودم نيست

حالا

  هر روز

 سار مي زنم.

 

***

 

مي ايستم

كنار تمام حماقتهايم

و عكس مي گيرم

مي ايستم كنار تمام روزهايي

كه نمي خواهند بروند٬

مي ايستم كنار تو

بغض مي كنم

دوربين زل زده به قطعه سنگي

كه چيزي از تو نمي فهمد

جز اسم ٬تاريخ تولد و وفات

و تو لبخند نمي زني

حتي اگر تا هزار بشمارم

 

 

 

***

داشتي توي آينه به خودت مي رسيدي

 كه من سر رسيدم

و تو ناتمام ماندي

تا همين جا يادم مانده

باقيش را بايد از آينه بپرسيم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 17:16  توسط محمد همتی  |