ايل مي رود ]نقطه[
ايل رفت ]نقطه[
ايل يك ]نقطه[ شد
ايلياتي تفنگش را فروخت
ايلياتي اسبش را فروخت
دختر ايل عروس شد
مادرش يك مشت نقطه
روي سرش پاشيد
آن شب از آسمان هم
نقطه مي باريد
آن قدر كه پدر به عروس مي گفت:
عروش
مرد ايل در باراني از نقطه ها گم شد
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:50  توسط محمد همتی
|
